جلوی ورودی دو تا مرد تنومند با اسلحه ایستاده بودند .
هاکان کارتی از جیبش بیرون اورد به اونا نشون داد و گفت
_اهرام به ثلاثه
مرد با لبخند چندش اوری به من نگاه کرد
_ثلاثه به اهرام

کثافت داشت با چشماش قورتم میداد . سرمو انداختم پایین که همراه هاکان سریع وارد شم ،تو هین عبور حس کردم دستی اروم مالیده شد به پشتم سرمو با نفرت بر گردوندم یه چیزی بهش بگم ،پاشنه کفشم تو سنگفرش زمین گیر کرد و نزدیک بود پهن شم رو زمین ، هاکان محکم بازومو گرفت
_یادم باشه بعد از ماموریت اگه جون سالم به در بردیم حتما ببرمت چشم پزشکی

خون خونمو میخورد باز داشت تحریکم میکرد ،یه نفس عمیق کشیدم
_مرسی از لطفتون سردار ، اتفاقا خودمم همین فکرو داشتم .

دوباره هاکان ایستاد و تو چشمام خیره شد .
انگار با نگاهش میگفت
_خودتی ناتاشا؟
_اره خودمم هاکان جون ، حالا فهمیدم به جای کل باید مطیع باشم تا حالتو بگیرم .
داشتیم از کنار عده ای زن و مرد که مشغول صحبت بودند میگذشتیم .
هاکان _چشماتو باز کن ببین میتونی محوطه گل کاری شده که توش یه مجسمه است پیدا کنی؟ اگه پیدا کردی ، بیا کنار همین استخر منتظر باش تا بیام.
_بله قربان

اروم بازوشو از دستم بیرون کشید

هاکان _بهت نمیاد این همه مطیع باشی ،
ناتاشای قبلی قابل تحمل تر بود .
بی هیچ حرفی به پشت ساختمون ویلا رفت.

میگن کرم از خود درخته ها ،حالا هی من میخوام ادم باشم مگه میذاره .

ببین چطور منو ول کرد رفت ،بیغیرت .
اااناتاشا یه جوری میگی انگار شوهرته.
اخه من حتی میکروفن نم ندارم اگه بلایی سرم بیاد چی.
دوباره به خودم نهیب زدم ،تو همون ناتاشای جسور و نترسی که کلی ماموریت ضربتی تو ایران میرفت و همه جلوش خم و راست میشدند ؟
نفس عمیقی کشیدم وخلاف جهت هاکان حرکت کردم .
از لابلای زن و مردای مست و مشغول رقص عبور کردم.
اطراف و زیر نظر گرفتم . باید ببینم کجا مامور گذاشتن مطمئنا همونجا محل مورد نظر بود .

گارسونی به سمتم اومد واسه رد گم کنی یه گیلاس برداشتم .

اطراف زیر نظر داشتم که چشمم خورد به گوشه سمت چپ ویلا .
سه تا از اون مامورای هیکلی با اسلحه ایستاده بودند ،خودشه ،پیداش کردم .

بی اختیار گیلاس شراب و دادم بالا تا به خودم اومدم دیدم همشو خوردم ،اما عجیبه طعمش اصلا تلخ و بد مزه نبود
تازه خیلی هم شیرین و خوش مزه بود .
خدا رو شکر پس غیر شراب شربتم میدن اینا یادم باشه باز ازش بخورم .

از پشت پرچینا اروم و بیصدا رفتم به طرفشون
،اگه منو میدیدن؟
باید چیکار کنم ؟ فکری عین برق از ذهنم گذشت .
باید ادای این مستا رو در می اوردم.
یکم بدنمو سست کردم ،گیلاس تو دستمو که خالی بود هی میوردم بالا و وبی رمق به سمتشون رفتم و شروع کردم به اواز خوندن و چرت وپرت گفتن ...

_مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه
مرد میخوام یه مرد تا دردمو دوا کنه ....

یکی از محافظا_اینجا را باشید بچه ها ،انگاری زیادی خورده است
محافظ 2_ اری ، با پای خودش دارد میاید در اغوشمان .
محافظ3_ بیا ،که خوب امده ای . ببریمش به سرداب؟

محافظ 1_ اری فکر خوبی است . ببرش نیم ساعت دیگر منو جمعه میاییم .

مرد به سمتم اومد و دستش و انداخت دور کمرم
_بیا عزیزم ، بیا که خوب امده ای...
بدنمو شل تر کردم و صدای اوازمو بلند تر
_من تو رو میخوام ،تو رو میخوام
محافظ_ من هم تو را میخواهم ، نازنین زیبا
الان میرسیم .
زیر چشمی به اطراف نگاه کردم و هی چرت و پرت گفتم ،از بین پرچینای بلند گذشتیم تا به محوطه ای که هاکان گفته بود رسیدیم .
وای چه گلایی ، بوش واقعا ادمو مست میکرد .
مرد به سمت مجسمه بزرگ پری دریایی که وسط یه حوضچه کوچیک بود رفت ،
دست مجسمه رو گرفت و یهو کف حوضچه باز شد و پله هایی درون زمین نمایان.
محافظ _ بیا زن زیبا بیا ...
الان بهترین موقع بود باید کارشو میساختم .
اما نه شاید بازم محافظ تو زیر زمین باشه .

با همون مسخره بازی تا پایین پله ها رفتیم در بالا سرمون بسته شد .
اونجا یه راهرو درازبود که با نور ضعیف لامپ رشته ای توی سقف روشن شده بود .

باید میفهمیدم کس دیگه ای هم اونجا هست .

_جمعه جوووووونممم
جمعه_جانم زن زیبا
_من فقط تووو رو میییخخخخخخخخواماا ،نکنه منو با کس دیگه اییی قسمت کننننننیااا
جمعه_ نه ،قربان تو من بشوم ،فقط من و تو هستیم
تا اینو گفت با یه حرکت گردنشو گرفتم،یه چپ و راست و خلاص باید هیکل نحسشو یه جا قایم میکردم .
زیر پله ها تاریک بود با بدبختی هیکل گندشو کشیدم اون زیرو پاورچین رفتم به سمت ته راهرو ...
اوه کفشام صدا میداد ،باید درشون میاوردم .
اروم گذاشتمشون گوشه دیوار .
باز اومدم برم که دیدم با این دامن تنگ نمیتونم لگد پرونی کنم .
از پایین دامنو گرفتم و محکم کشیدم یه چاک تا بالای زانوم درست شد . دو سر چاک و اوردم بالا رو کمرم گره زدم . حالا شد . میریم که داشته باشیم عملیات نجات ....

ته راهرو رسیدم که دیدم دوتا دالون نسبتا تاریک وپیچ در پیچ جلومه حالا باید چیکار کنم؟
یعنی کدومشه؟
داشتم میرفتم سمت دالونا که یکی دستش و
گذاشت رو شونم بی معطلی با تکنیک یه خم تو هوا دستو پیچوندموبلندش کردم زدمش زمین

_اآآخخخ
اومدم با مشت بکوبم تو صورتش که دیدم ای وای هاکانه ....
اون اینجا چی کار میکرد . چطوری اومده بود ؟
تا خواستم بگم تو اینجا چیکار میکنی با یه خیز بلند شد دستشو گذاشت رو دهنمو، منو گرفت تو بغلشو قایم شد تو درز دیوار.
شکه شدم .
هاکان _ههییییسسسسسسسسس
دو تا مرد اسلحه به دست از دالون سمت راست اومدن بیرون
مرد اولی_مطمئنم هستم یک صدایی شنیدم
مرد دومی_خیالاتی شده ای .
اولی_بگذار نگاهی بیندازیم.
دومی _اااه میگویم کسی نیست بیا برویم خیلی خسته شده ام.

حرم نفساش به صورتم میخورد ،داغ داغ بود بوی عطرش که دیگه نگفتنی بود ،فشار عضله هاش به سینه ام.....
وای داشتم ذوب میشدم ،نفسم به شماره افتاده بود انگار اونم متوجه شد حالم یه جوری شده
تو چشمام زل زد دستشو از رو دهنم برداشت .
برق چشماش حتی تو اون تاریکی دلمو لرزوند، نگاهم از چشماش به سمت لبای قلبه ایش سر خورد
دلم میخواست نرمی لباشو رو لبام حس کنم .
سرشو اورد نزدیک ،نزدیک و نزدیکتر تا جایی که دیگه لبلش با لبام مماس شده بود .

_با شماره سه مثل اون اولی دخل سمت راستی رو بیار منم اون یکی رو .

با این حرفش انگار یه سطل اب ریختن رو سرم وا دادم... منو باش تو چه فکری بودم ...
هاکان _ 1،2،3
سریع پشت سرشون رفتیم و تو یه حرکت به درک فرستادیمشون ،انداختیمشون گوشه دیوار
بی معطلی به سمت دالون رفت .
با صدای اروم رو به من گفت
_ تو اینجا چی کار میکنی؟ فکر میکردم هنوز داری اون بالا دور خودت میچرخی
_ اینو من باید از شما بپرسم .
هاکان _فکر نمیکردم عرضه پیدا کردن اینجا رو داشته باشی

پس بگو منو دنبال نخود سیاه فرستاده بود با حرص گفتم
_فعلا که دیدید تونستم ...
هاکان _خوب همینجا باش تا من برم داخل دختر رو پیدا کنم .
_ ممنم میام شاید کمک خواستین .
هاکان پوزخندی زد و رفت داخل.
منم بی توجه بهش دنبالش رفتم.

خبری نبود اما بازم احتیاط شرط عقله . اخر دالون نور کم رنگی دیده میشد .

سرکی کشیدیم انگار فقط همون دونفر بودن .
خدای منن چی میدیدم...
چند تا سلول پر بود از دختر همه بچه و نابالغ.
هاکان_ اوضاع اونجا روبراهه سرهنگ؟
یه لحظه فکر کردم با منه .اما نه داشت با میکروفون حرف میزد .
ما دخترا رو پیدا کردیم اما دختر سردار اینجا نیست . دارم میگردم . تا پیداش کردم بهت علامت میدم تا موقعیت 05 و اجرا کنی
من همینطور محو این بچه های بیچاره بودم که با صدای هاکان به خودم اومدم .

_ من میرم راهرو بغلی تو هم اینا رو ازاد کن بی سرو صدا ببرشون بیرون .تا منم بیام.
_ چی ؟ اخه من چطور این همه بچه رو از تو مهمونی رد کنم؟
هاکان عصبی_ گفتم ببرشون تا دم ورودی سرداب منم الان میام.
رفت . منم سریع دست به کار شدم ،
هر ان ممکن بود اون دوتا محافظ که بالا بودن سر برسن .

رو به دخترا که ترسیده بودند کردم
_بچه ها نترسید من اومدم نجاتتون بدم فقط سرو صدا نکنید الان بر میگردم .

رفتم سراغ محافظایی که خلاص کرده بودیم کلید سلولها تو جیب یکیشون بود سریع برداشتم قفلا رو باز کردم
_بیاید بیرون ، زود ...

همشونو به صف کردم خودم جلوتر از همشون ،حرکت کردیم . نمیدونم هاکان دختره رو پیدا کرده بود یا نه؟

نزدیک ورودی شدیم .منتظر هاکان بودیم که یهو در زیر زمین باز شد خودمو تو تاریکی انداختم...
دو تا محافظ پریدن داخل .دخترا جیغ کشیدن و چسبیدند به دیوار .

یکی از محافظا_این ها اینجا چه میکنند؟
دومی_ نمیدانم

خواستم گردن یکیشونو بگیرم و بشکنم که اون یکی فهمید و با ته تفنگش محکم کوبید تو قفسه سینم.
درد بدی تو وجودم پیچید .
محافظ_ اینجا را نگاه ، زن مست ؟

دست کرد موهامو بگیره ومثلا با مو بلندم کنه که کلاه گیس از سرم کنده شد و موهای بلند خودم ریخت رو شونه ههام .
مرد با چندش کلاه رو پرت کرد یه گوشه .
بچه ها همینطور بی وقفه جیغ میزدند .
تا مرده اومد نزدیکم با یه خیز دست انداختم دور گردنش، با هم گلاویز شدیم ...
کتمو گرفت و کشید با یه حرکت نشستم رو زمینو دستامو به پشت بردم و کت حریررو از تنم در اوردم پیچوندم دور دستش
با یه لگد محکم زدم تو دستش که اسلحه اش پرت شد یه گوشه .

و رفتم پشت سرش رو به اون یکی گفتم
_زود اسلحه تو بنداز وگرنه گردنشو خورد میکنم .
فکر کرد الکی میگم فشار محکمی به گردن دوستش اوردم که صداش در اومد .
محافظ_ نه خواهش میکنم مرا نکش . شنبه اسلحه را بینداز .

شنبه_ اما ، اخر...
_ میندازی یا بشکنم ؟
محافظ_ شششنبه

شنبه سرد گم اسلحه رو انداخت .
محافظ و هل دادم سمت رفیقش افتاد تو بغل اون، منم سریع اسلحه رو برداشتم گرفتم سمتشون برید سمت سلولا زووود ...
بچه ها ترسیده گوشه ای از راهرو کز کرده بودند .
_ بچه ها همین جا باشید الان بر میگردم . نترسید ...
راه افتادیم سمت دالونا ...
یهو شنبه برگشت سمتم و مثلا خواست غافل گیرم کنه اسلحه رو بگیره ، محکم کوبوندم تو سرش که بیهوش افتاد .
رو به دوستش گفتم_ بلندش کن ، سریع برید تو سلول ،د یالا ...
از ترس زود اونو بلند کرد کشون کشون با خودش برد تو سلول . تا رفتن تو چفت درو زدم . خیالم راحت شد .
صدایی ازپشت سرم اومد، سریع برگشتم اسلحه رو گرفتم سمت صدا
_کی اونجاست ؟

هاکان با لبخندی گوشه لب در حالی که دستاش رو بالا گرفته بود نمایان شد
هاکان _منم مافوقت ...
نفسمو با صدا دادم بیرون و اسلحه رو اوردم پایین .
_شمایین.
هاکان با خنده _اره بانوی کاماندو
نگاهی بهش انداختم تازه متوجه
دختر تقریبا20ساله ی مو بورزیبایی، پشت سر هاکان شدم .قد بلندی داشت ،کت سفید هاکان رو دوشش بود ...
چشمای درشت ابیش برق میزد . خیره نگاش میکردم که باز صدای جیغ دخترا بلند شد
سریع با هاکان به سمتشون دوییدیم .
صدا قطع شده بود صدایی تو راهرو پیچید
_ناتاشااااااااااا . ناتااااااااا
نیوشا بود ، از کنار هاکان با شوق رد شدم و دوییدم سمت راهرو ...
_من اینجام نیوشا...
با شوق همدیگه رو بغل کردیم . چند تا از سربازا همراش بودند که داشتند دخترا رو میبردند بیرون .
_ماموریت تموم شد؟

نیوشا_ اره ، سالمی ؟
_اره تو چی؟
نیوشا_منم ،اما دکوراسیون صورت و لباس خوشکلمو این ایکبیری ها بهم زدند
باخنده گفتم منم ..
_ سرهنگ کجاست؟
نیوشا_ بالا داره این اشغالا رو تحویل زباله دونی میده .
_ خدارو شکر باورم نمیشه به این سرعت دخلشونو اوردیم...
نیوشا_ منم اما گویا سرهنگ و سردار مدتها اینا رو زیر نظر داشتن ...

صدای سرفه ای ما رو به خودمون اورد .
هاکان بود
_اگه خبر گذاریتون تموم شده بریم...
نیوشا_ ااا شمام اینجایید سردار . خوبید شما ؟ خانم والده ، بچه ها ، همه خوب هستن؟
_نیوشا
هاکان لبخندی زد بدون اینکه جواب شوخی نیوشا رو بده ،دستشو دور دختر حلقه کرد به همراه اون از در خارج شد .
از کنارم که رد شدند حس بدی بهم دست داد . طوری دختره رو بغل زده بود انگار معشوقشه ، عوضی...
نیوشا_ های باز کجایی بیا بریم الانست که ولمون کنن برن ...
اخمالو دنبالش راه افتادم از زیر زمین اومدم بیرون .
از پرچینا گذشتیم...وای ببین چی شده انگار سونامی اومده . جسد زن و مرد رو زمین تلنبار شده بود
میزا واژگون خلاصه همه چیز داغون شده بود .
داشتیم از کنار استخر رد میشدیمکه چشمم افتاد به هاکان که داشت دختر سردارو سوار لیموزین میکرد .
یهو درد بدی کف پام پیچید .
_آی ی ی ی پام
نیوشا_ چی شد؟
_فکر کنم لیوان شکسته رفت تو پام .
نیوشا منو نشوند لب استخر
نیوشا _اخه دیوونه چرا کفشاتو در اوردی
با عصبانیت گفتم_ به همون دلیلی که تو در اوردی
یهو یه نگاه به من انداخت یه نگاه به خودش پقی زد زیر خنده
_ددد مرگ چته میخندی دیوونه شدی من دارم از درد میمیرم اونوقت تو داری هر هر میخندی...در بیار این شیشه رو از پام...
همونطور که میخندید و شیشه رو بیرون میکشید گفت
_ناتا خوشم میاد تا اخرین لحظه همسان بودنمونو حفظ کردیم ..ببین
بلند شد وایساد ...
نگاهی به سر تا پاش انداختم ،اونم عین من نه کلاگیس داشت نه کت و نه کفش ، دامنشم مثل مال من بسته بود دور کمرش ...
نیوشا_شدیم عین زن تارزان یه نیم چه لباس ، موهای پریشون ، ناخن داراز وای وای وای ،اگه بابا تیمسارمون با این سر و وضع ببینتمون باید کلاشو بزاره بالاتر ...دوباره هرهر زد زیر خنده ...
منم خندم گرفت .

صدایی خندمونو قطع کرد
به ما هم بگین بخندیم .
سرهنگ بود که با لبخند ایستاده بود .

نیوواسه اولین بار با دست پاچگی گفت
_ ااا نه چیز مهمی نبود ..
بعد سرشو انداخت پایین و سریع گره دامنشو باز کرد دنباله لباس افتاد رو پاهای سفید و خوشکلش .
جانم نیوشا و خجالت ؟ داشتم شاخ در میاوردم .

سرهنگ_اگه چیز مهمی نیست پس بریم .
نیو هم عین خر سرشو انداخت پایین و همراش رفت .
داشتم دور شدنشونو نگاه میکردم که یهو یاد پای زخمیم افتادم .
_ااا نیو وایسا ..با تو ام ... وایسا کمکم کن ..نیوشا

نه خیر انگار گوشش کر شده بود
_ ای بگم خدا چیکارت کنه حالا من با این پا چطوری بیا تا ماشین ؟

گره دامنو با عصبانیت باز کردم اروم بلند شدم وایسادم تا اولین قدمو برداشتم از درد دلم تو هم شد
_وای ...ای توف به ذاتت نیوشا ...حالا چیکار کنم.
یهو یکی از پشت گرفتم تو بغلم و از زمین بلندم کرد ...
جیغ بلندی کشیدم
_ بهت نمیاد ادای دخترای ترسو رو در بیاری
خدای من هاکان بود .
یهو ضربان قلبم رفت رو هزار،عطر تنش ،گرمی اغوشش داشت دوباره دیوونم میکرد . اما نباید خودمو میباختم .
با عصبانیت گفتم به شمام نمیاد این قدر مهربون باشید .
یکتای ابروشو انداخت بالا
_خوبه باز جسور شدی. از این ناتاشا بیشتر خوشم میاد .
داشتم بیقرار میشدم تقلا کردم و با خشم گفتم
_بزارینم زمین خودم میام ..
اما اون توجهی به من نکرد .
با داد _مگه نمیگم بزارم زمین .
یهو دستاشو از زیرم برداشت بین زمین و اسمون معلق شدم ، الانه بود که استخونام خرد بشن ،از ترس چشامو بستمو جیغ زدم.
اما چند ثانیه گذشت، نیفتادم.
هنوزم معلق بودم،گوشه چشممو باز کردم هاکان داشت با پوزخند نگام میکرد .
هاکان_یه بار دیگه داد بزنی ستوان از همین بالا ولت میکنم بخوری زمین .
اونقدر جدی این حرف و زد که جرات نکردم چیز دیگه ای بگم .اروم تو بغل گرمش موندم تا منو ببره تو ماشین.

در ماشین باز بود منو گذاشت روهمون صندلی کنار درو خودش رفت داخل . ماشینم حرکت کرد .
دختر سردار کنار
نیوشا و سرهنگ اونطرف نشسته بود .
هاکان از زیر یکی از صندلی ها جعبه کمک های اولیه رو در اورد چند بسته گاز استریل و بتادین از توش در اورد
باز رفته بود تو فاز هاکان مهربون.
به این میگن یه مافوق جلتنمن ...
داشتم با لبخند ژیکوندم نگاش میکردم که یهو جعبه رو به سمتم پرت کرد
_بیا زخمتو پانسمان کن تا بیشتر از این ازت خون نرفته .
غافل گیر شدم اما گرفتمش .

رفت کنار دختر سردار نشست و با گاز استریل و بتادین شروع کرد زخماشو شستشو داد ن.
به قول نیوشا در حد المپیک خیط شدم ...


خاک تو سر روانی،نه به اینکه به زور بغلم میکنه نه به الان که اینجوری حالمو میگیره ...

با حرص و عصبانیت پای زخمیمو اوردم بالا و خواستم تمیزش کنم که دستی بتادین و گاز و ازم گرفت .نیوشا بود ، پسش زدم
_برو گم شو همونجا ،
نیوشابا خنده_ باز سگ شدی عزیزم ، پاچه اونی که حالتو گرفته بگیر نه من که خواهرتم

_خواهر ؟ اون موقع که صدات میکرم کجا بودی خواهر ، عین الاغ سرتو انداختی پایین و دنبال سرهنگ جونت راه افتادی....

نیوشا_خاک تو سر نفهمت کنن الاغ جون،خواستم بهت لطف کنم با سردار جون تنها بزارم ...

_ غلطت کردی دیگه از این لطفا به من نکن لطفا ...
نیوشا _برو خواهر من ،ما عمریه زغال فروشیم ، حداقل به یکی بگو که همسانت نباشه

_اگه تو ول نمیکردی بری الان منم مجبور نبودم قیافه نحسشو تحمل کنم .
نیوشا_پس اون عمه ام بود تو بغل سردار جون که از خر کیفی نیشش تا بنا گوش باز بودو لپاش گل انداخته بود هان؟ ...
آی ی ی ی یواشتر هاکان جون ،دردم اومد .
صدای دختر سردار بود که هاکان جلوش زانو زده بود داشت زخم روی پاهای کشیده و خوشتراشش رو پانسمان میکرد .
هاکان _ببخش ونوس جون ،الان تموم میشه

نیوشا _ بیا خاک تو سرت، ببین یاد بگیر اینجوری پسر طور میکنن ، نه با سه پلنگ انداختن (لگد پرونی)...
داشتم ازحرص میترکیدم .
پس اسمش ونوس بود ...
نفسام تند شده بود ببن چه نازی واسش میومد دختره الدنگ .
نیوشا_ خاک تو گورت اینجوری نگاشون نکن ، الان میفهمن داری عقده میکنی...

_خفه شو نیو حوصلتو ندارم .

نیوشا_اصلا به من چه ،اینقدر نگاشون کن تا بترکی....
دل مرده سرمو انداختم پایین ،و مشغول پانسمان پام شدم
اصلا من چه حقی داشتم عصبانی بشم .
اخه شوهرم بود یا نامزدم ؟ حالا اگه یه پیشنهادم داده بود یه چیزی ...

اما اخه رفتاراش؟
ناتاشا اون یه زن بازه با همه همینجوره ببین،حالا خوبه از زنا خوشش نمیاد و این کارا رو میکنه اگه خوشش میومد دیگه چی؟؟؟

نیوشا_د وا کن اون سگرمه هاتو وگرنه میرم گیسای گلابتونشو میگیرم دور ویلاشون دورش میدما ...
یهو از فکر کار نیوشا لبخند ی رو لبم نشست ...
نیوشا_ انگار خوشت اومد اره ؟ خوب زوتر میگفتی ناتا جونم بزار پامون برسه ویلاشون یه حال اساسی ازش بگیرم که دیگه هوس نکنه عشق ناتای منو دودره کنه.
نگاهی به چهره اش که شیطنت ازش میبارید انداختم ،
واقعا چه خوب بود که یه خواهرشر و شیطون داشتم اونم درست مثل خودم...
نیوشا_آی چشمای هیزتو درویش کن بی صاحاب من صاحاب دارم ؟

خنده بلندی کردم که همشون برگشتن سمت ما و خیره نگامون کردن
سرهنگ _باز تنها تنها واسه خودتون جوک گفتین و خندید به ما هم بگین خوب...

نیوشا_شرمنده کم پهنا بود به شما نرسید ایشالله سری بعد ...

رو به من گفت
_افرین ناتا جونم بخند که فکر نکنه تونسته حالتو بگیره . ببین چطور نگات کرد .
بزار بریم خونه سردار اونجا یه حال اساسی ازش میگیریم.

_خونه سردار؟
نیوشا_اره بابا ،مگه خبر نداری بخاطرتشکر از ما واسه نجات ونوس جون تحفه اش یه جشن گرفته به چه بزرگی .
_ با این سرو وضع؟
نیوشا_ خودش واسمون لباس و این چیزا تدارک دیده نمیخواد نگران باشی...

_ وای نه ،دارم از خستگی میمیرم .دلم میخواد یه هفته تخت بگیرم بخوابم ..
چهار شبه که درست نخوابیدم
نیوشا_ امشبو تخت میخوابیم فردا شبم واسه خودمون حال میکنیم . میدونی چند ساله حتی یه جشنم نرفتیم؟ دلم لک زده واسه یه رقص باحال ،
این زن زولا که امشب داشتن میرقصیدن و دیدم ،میخواستم دق کنم . آی قرم گرفته بود ...

_نه بابا رقصم بلدی تو؟ کی یاد گرفتی که ما نفهمیدیم؟
نیوشا_همون شباایی که جناب عالی هفت و پادشا رو خواب میدیدن من و عشقم تانگو میرقصیدیم کلی حال میکردیم..
_تو با عشقت؟ عشقت کدوم خریه؟
نیوشا_ بی ادب، باز چشاتو چپ کردی
مگه من چند تا عشق خیالی دارم خوب علی جونو میگم دیگه ...
_ حالا دیگه سرهنگ شد علی جون؟
مثل دختر خجالتیا گفت
_ با اجازتون تو خلوتم میکنم علی جووون.

از لحنش خندم گرفت
_نیوشا ؟
نیوشا_ هان؟
_هان ومرض ، میگم اونم تو رو میخواد؟
نیوشا اهی کشید _ ای تف به ذات هر چی مرد بد ذاته ..اونم عین این سردار هی با دست پس میزنه با پا پیش .
نمیدونی تو ماموریت از بس از خدا خواستم ، اوس کریمم یه فاز رمانتیک واسمون جور کرد ، تا چشاش خمار شد خواست منو ببوسه واز خودش احساست در کنه ، هاکان عین خر جفتک انداخت تو روحمون...
اونم رفت که رفت..
حالا بزار فردا شب میخوام یه حال اساسی ازش بگیرم که کیف کنه ....

_چیکارش میخوای بکنی؟
نیوشا لبخند مرموزی زد

_فردا شب میبینی

ماشین ایستاد انگار به ویلا رسیده بودیم .
هاکان زودتر پیاده شد ،دست ونوسم گرفت و با احتیاط پیادش کرد .
منم با تکیه به نیوشا اومدم پایین. سرهنگم پشت سرمون .
سردار با چشمای اشکالود اغوششو واسه دخترش باز کرده بود .
ونوسم با عشووه ای خاص خودشو تو بغل پدرش جا داد
ونوس_بابایی
_دخترکم ، اگر یک تار از مویت کم میشد فقط یک تار........
ونوس_بابا جونم

نیوشا زیر لب _ بیا مردم بابا دارن من و تو هم بابا .
_نیوشا باز شروع نکن.
نیوشا_ بابا؟ واقعا واسم یه واژه عجیب و غریبه... بابا ...
نگاش کردم انگار ذهنش اینجا نبود ،حق داشت پدرم هیچ وقت اجازه نداد بغلش کنیم یا بابا صداش کنیم فقط تیمسار ... بله تیمسار ، نه قربان ،درست مثل تو پادگان نظامی
،موندم مادر بیچارم چطور با این اخلاق خشک شوهرش کنار اومده خدا میدونست...

سردار که تازه انگار ما رو میدید
_بچه ها نمیدانم با چه زبانی از شما تشکر نمایم .
هاکان _اختیار دارید سردار کاری نکردیم همش وظیفه بود .
سرهنگ _ بله سردار هاکان درست میگن.
سردار _به هر حال من از شما و این دو بانوی زیبا بسیار سپاس گذارم (سلام نظامی بهمون داد ).
ما هم به نشان قدردانی سلام نظامیشو جواب دادیم .
همونطور که ونوسشو در اغوش داشت
ما رو به داخل ویلا راهنمایی کرد.

عجب جایی سرامیکای سالنش از تمیزی با ادم حرف میزد . پله های مارپیچ ،مجسمه های عجیب غریب وای که ادم از زیبایی اونجا سرش گیج میرفت.
نیوشا_ اوس کریم به ما که تو این دنیاش ندادی حداقل یه این مدلیشو اون دنیا بهمون عطا کن ...
_دیوونه یه جور میگی انگار تو خرابه زندگی میکردیم.
نیوشا_ والا قصر بابا تیمسارمون در مقابل اینجا خرابه ای بیش نیست ..
_ خیلی ناشکری بخدا
نیوشا_بابا باز شروع نکن ، غلط کردم..
_اا باشه بابا چرا میزنی من که چیزی نگفتم..

نیوشا_ ببخشید سردار میشه به خدمتکارتون بگید به ما یه جفت دمپایی بدن اخه کفش پامون نبوده حسابی کف پامون چرک و چپله میترسم سالن به این تمیزی لک بیفته ...

سردار با لبخند_من افتخار میکنم جای پای پای شما روی سرامیک سالن خانه ام بنشیند .

نیوشا زیر لب گفت _اره جون خودت ببینم اگه قرار بود خودت اینجا رو بساوی تا اینجوری برق بزنه همین قدر افتخار میکردی
سردار _چیزی گفتید؟
نیوشا_میگم شرمنده میکنید .ولی اگه زحمتی نیست با دمپایی راحت تریم .

سردار _ حتما الان میگویم برایتان بیاورند .
ونوس وهاکان دست تو دست بدون توجه به ما همراه سردار به سمت سالن دیگه رفتند.
سرهنگ _ ما میریم تو سالن بغلی اگه خواستید بیاید اگه نه برید استراحت کنید .
_ممنون سرهنگ من که خیلی خستم میرم استراحت کنم ، نیوشا رو نمیدونم .
نیوشا در حالی که سعی میکرد به سرهنگ نگاه نکنه گفت
_منم خستم ،فقط بگید کجا میتونیم استراحت کنیم.

سرهنگ_الان به سردار میگم خدمتکارشوبفرسته راهنماییتون کنه .
_ممنون
سرهنگ_پس فعلا.

بعد از چند دقیقه دختری ریز نقش برامون دمپایی اورد و ما رو برد طبقه بالا و در اتاقی رو باز کر .
_بفرمایید اسراحت کنید .اگر به چیزی احتیاج
پیدا کردید بالای تخت زنگی هست بزنید من سریع می ایم...

نیوشا_ممنون .

_عجب اتاقی نیوشا، پنجره اش رو به باغه ،خوبه تختشم دو نفراست
سرویس بهداشتیشم که کامل ...
نیوشا پکر گفت_ اره اتاق باحالیه.
_ نبینم نیو نیو بی حال باشه.چته گلم؟
نیوشا _میخوام برم حمام میای؟ بیا یکم ماساژم بده تنم له و لوردست.
نمیدونم چش شده، بد حالش گرفته بود
_اره بریم منم عضله هام حسابی گرفته

بعد از دو سه ساعت از حموم اومدیم بیرون .
نیوشا_اخی روحمون تازه شد،حالا اگه گفتی چی میچسبه.
_چی؟
نیوشا_یه سینی پر غذا
_اره منم دارم ضعف میکنم بزار زنگ بزنم این دختره بیاد .

دختره اومد ،وقتی بهش گفتیم
گفت میز شام امادست تازه میخواسته بیاد صدامون کنه.
_وای نه من اصلا حوصله پایین رفتن ندارم .
نیوشا_منم .
_میشه یه لطفی کنی ،از طرف ما از بقیه عذر خواهی کن و غذامونو بیار همینجا بخوریم.
دختر کمی من من کرد
نیوشا_خواهش ببین ما تازه از حمام اومدیم لباسم نداریم توقع که نداری با این حوله ها بریم سر میز ...
دختر _چه دوست دارید برایتان بیاورم .
نیوشا_ هر چی میخواد باشه فقط سیر بشیم.
دختر رفت ربع ساعت بعد با سینی پر از مرغ و ماهی و خلاصه چند مدل خوراک دیگه برگشت.

دختر _چیز دیگری نمیخواهید ؟
_نه عزیزم
در اتاق باز شد دختر دیگه ای اومد داخل همراش یه چوب لباسی ریلی پر از لباس راحتی و مجلسی بود .
دختر _اینها را سردار فرستادند .
نیوشا_دست شون درد نکنه از طرف ما تشکر کنید .

با رفتن دخترا عین قحطی زده ها شروع کردیم به خوردن تا اونجا که دیگه نفسمون بالا نمیومد .
_وای دیگه نا ندارم ،نیو جون من یه لباس بده بپوشم ،بخوابم
نیوشا _زرنگی ،منم مثل تو نا ندارم . تو برو
_نیو
نیوشا _ناتا

_نیو ،نیو
نیوشا _ناتا،ناتا
اخر خودم مجبور شدم بلند شم .
اوه ببین چه لباسایی هم واسمون فرستاده .
لباس خوابا روو،

یه لباس خواب توری به رنگ سرخابی پوشیدم
واسه نیوشام یه ابی زنگاریشو پرت کردم.
نیوشا_چه خوش سلیقه هم هست این سردارا ..خاک تو سرت ناتاشا میگم بیا قید این هاکان وعلی بیخاصیتو بزنیم صیغه این سردار شیم.
هم جای شوهرمون میشه هم بابای بی عاطفمون...
بالشت رو تخت باخنده پرت کردم سمتش
_گم شو دیوونه ..
نیوشا_خاک تو گورت لیاقت نداری
_ارزونی خودت
نیوشا _
باشه خودم تنها صیغه اش میشم ،ولی بعد پشیمون نشی ...

_بگیر بکپ که دارم از خواب میمیرم ...

اینقدر خسته بودیم که تا سرمون گذاشتیم رو بالشت خوابمون برد .